|
مي ترسم
از كابوس هاي شبانه و پاييز.
دستي بيرون مي آيد از تاريكي و
مي ربايد تن رنجور مرا!
مي برد آنجا كه خاك و زمين از هم جدايند و
آب و آتش يكي
در جمع من و تنهايي و اشك
سرشارم از وحشتي بي پايان
و سرم را
به تاريكي مي كوبم
و خودم را
ميان پنجره هاي بسته
فرياد
پس چرا مسافر ما از سفر
باز نمي گردد؟!
"زنده یاد شقایق لعلی"
|